يوسف من خواهد آمد


چند وقتيه جمعه شبها ساعت ده که مي شه همه چهار چشمي ميخ جعبه ي جادويي مي شيم که سريال يوسف پيامبر پخش مي شه. اوائل يادمه خيلي ها منتظر بودند که زليخا رو ببينند، صداشو بشنوند و حتي لباس پوشيدنش رو نگاه کنند اما، اما از وقتي زليخا پير شد، از وقتي زليخا کور و نابينا شد ديگه خيليها دوست ندارند اونو ببينندو يا حتي حوصله شنيدن حرفاش رو ندارند البته بعضيها دلشون به حال زليخا مي سوزه و منتظرن تا يوسف زودتر سراغش رو بگيره و درد و رنجاش تموم بشه اما من دلم به حال زليخا نمي سوزه دلم به حال خودم مي سوزه و به زليخا حسوديم مي شه، هر وقت زليخا رو مي بينم به اين فکر مي کنم که تاريخ گذشته الگوهايي را براي ما حفظ کرده که يادمون نره بايد چه جوري باشيم، عشق زليخا ـ جداي از اون هوس ناپاک اوليه اش ـ يه الگو براي منه، براي تو و براي هر کسي که ادعا مي کنه عاشق امام زمانه، زليخا نشون داد که يه منتظر واقعيه براي پيامبر عصرش، همون وقتي که گفت: اگه يوسف مي تونه ببخشه چرا من که عاشق يوسفم نتونم ببخشم،عاشق بايد رنگ و بوي معشوق به خودش بگيره، زليخا مي گفت:زيبايي و لباس و قصر و پول و ... به چه کارم مياد وقتي که يوسف نيست، زليخا توي همون ميعادگاه هميشگي که منتظر يوسف بود وقتي همه مي گفتند يوسف نمياد فرياد مي زد: يوسف من مياد من بوي يوسف رو حس مي کنم . وقتي به زليخا گفتند: تو کوري و نمي توني يوسف رو ببيني، گفت: ديدن يوسف چشم سر نمي خواد من يوسف رو با چشم دلم مي بينم مثل خيلي از بزرگاي ما که مي گفتند اگه امام زمان از توي کوچه ي ما رد بشه صداي پاش رو مي شنويم و مي شناسيم، زليخا مي گفت: انتظار به زندگي من معني ميده چرا شما مي خواين اميد رو از من بگيريد، اون مي گفت: انتظار هدف زندگي منه مي خوام منتظر يوسف بمونم، زليخا مي گفت: ... زليخا فقط حرف نمي زد، زليخا عمل مي کرد، زليخا واقعا منتظر و عاشق پيامبر زمانش بود؛ کاري که خيلي از ما از اون عاجزيم.
من که هر وقت يوسف رو مي بينم به ياد امام زمانم مي افتم اما وقتي زليخا رو مي بينم از خودم خجالت مي کشم که اسم منتظر رو يدک مي کشم، شما چي؟

هیچ نظری موجود نیست: